عنوان رو خوندی؟
دیشب واقعا برام اتفاق افتاد
چندروز بود همش به خدا میگفتم اگر واقعا هستی بهم تشون بده
چرا من باید برام اینطور پیش بیاد
گفتم چرا باید یکنفر رو بندازه تو چاه و خودش هیچ اتفاقی براش نیفته
چندوقت بود شده بودم یه مهدیه دیگه که حتی رو زبونش نفرین جاخوش کرده بود
دیشب اما خودش اومد،اومد و خودش رو معرفی کرد،بدون اینکه من ازش بخوام سرگذشت این چندسال رو گفت و بعدش هم پاشد خداحافظی کرد و رفت...
و من هنوز موندم توی فکر که چی شد؟
اون نگفت که مسبب ناراحتی های چندساله من بوده ولی من فهمیدم...
تو تک تک لحظاتی که این چندسال من زجر میکشیدم اونم برای خودش زجر میکشیده اونم با عزیزش...
من ازش نخواستم ولی انگار خدا فرستاده بودش...فک کنم خودش اومد نشست برام گفت که من ببخشمش شایدم من زیاد خوش بینم.
ولی خدا جون هنوز هم پای حرف خودم وایسادم.تو باید چندتا چیز دیگه هم به من نشون بدی یادت نره!
ما را در سایت دسته گل هایی که من به آب میدم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 248