دیشب داشتم تلوزیون میدیدم
این پسره زمانی(خواننده ) داشت میخوند
یاد روزی افتادم که اومده بود تو دانشگاه
من و لیلا و فرشته...
لیلا یادته؟
کارگر ساده رو؟
بچه های خودی...
ماست ترکیده تو کیفم...
برا مامانم گفتم همشو...کلی خندید بهمون...حتی یادمه که اونشب کشک بادمجون سلف رو خوردیم...ولی ماستشو نخوردمو ...


لعنتی دلم تنگ شد
کاش بر می گشتن
ما را در سایت دسته گل هایی که من به آب میدم دنبال میکنید
برچسب: خاطرات,خاطرات یک خون آشام,خاطرات یک,خاطرات آمپول زدن تینا,خاطرات تنبیه بدنی,خاطرات کودکی,خاطرات يوتاب,خاطرات خون آشام,خاطرات شیاف گذاشتن,خاطرات ختنه, نویسنده: بازدید: 110