
چندروزی بود که دیگه دل درد امونم رو بریده بودامروز دیگه رفتم دکتر که گفت عصبیه و سندرومهیه سری پرهیز غذایی و دارو و آزمایشگفت برو اون مشکلی ک داری رو حل کن زودتر خوب میشیولی حل نمیشه میدونم...یه اتفاق دیگه هم افتادهشاید روزای آینده بیام بنویسم + نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۱ ساعت 22:36 توسط مهدیه | بخوانید...
ادامه مطلب
دیشب داشتم تلوزیون میدیدم این پسره زمانی(خواننده ) داشت میخوند یاد روزی افتادم که اومده بود تو دانشگاه من و لیلا و فرشته... لیلا یادته؟ کارگر ساده رو؟ بچه های خودی... ماست ترکیده تو کیفم... برا مامانم گفتم همشو...کلی خندید بهمون...حتی یادمه که اونشب کشک بادمجون سلف رو خوردیم...ولی ماستشو نخوردمو ... xa0 لعنتی دلم تنگ شد کاش بر می گشتن...
ادامه مطلب
xa0چند وقتی بود عزرائیل رو به چشم میدیدم واقعی سرتا پا سپید پوش موی سر و صورت سپید بسیار آراسته و زیبا هر جا میرفتم بود هر جا . . . . . فک میکردم فقط من میبینمش به خواهرم گفتم تعجب کرد و بعد گفت منم میبینمش،منم فکر میکردم فقط من میبینمش جالب بود برامون به مامان گفتیم مامان خندید و گفت منم میدیدمش...فقط هم فکر میکردم من میبینمش وقتی به بابا گفتیم xa0خنده ای کردن و گفتن این فلانیهxa0 جالب بود برام هنوز هم وقتی میبینمش یاد مرگ میوفتم و خوشحالم که هرازگاهی میبینمش خوشحالم...
ادامه مطلب