
۵ روز از آغاز سال نو میگذره و من و شوهرم بیشتر از ۳ روزش رو باهم در قهر و جنگ و جدل بودیماز دوروز قبل تحویل سال تا عصر یک فروردین ،از شب دوم فروردین تا همین امروز ظهرواقعا دیگه نمیدونم آیا امکانش هست این زندگی حالش خوب بشه یا نههنوز اون شغلی که من دوست دارم رو پیدا نکرده.حتما میپرسید چرا شغل رو من باید دوست داشته باشم؟! چون ۷ سال هرکاری کرده به سلیقه اون بوده الان این دیگه کمترین حق منه.نیست؟!دو شبه از تپش قلب خوابم نمیبره. بهش گفتم من بعید میدونم امسال رو تا تهش زنده بمونم... + نوشت...
ادامه مطلب
تقویم جدید چندروزی هست که جاش رو به تقویم قدیمی دادهامروز خواستم به رسم هر سال تولدامونو تاریخ ازدواجمون رو روش علامت بزنم ولی نمیدونم چرا خودکار اصلا روش خط هم نمینداخت...یه لحظه نگاه کردم به کل تقویمدیدم اووووووه چقدر دیگه مونده تا تموم بشهباز نگاش کردم خدای من تو این روزا چندبار قراره باز دل من شکسته بشه، چندبار قراره خورد بشم،چند بار قراره حرف بزنم و نشنیده گرفته بشه؟ چندبار قراره فوحش بخورم؟ چندبار قراره شبا تا صبح بیدار بمونم؟ چندبار گریه کنم و نزارم کسی بفهمه تو خونه ام چه خبره و عادی س...
ادامه مطلب
تو این چندسالی که ازدواج کردیم این هشتمین سال نویی هست که کنار همیم...تو تمام این سالها به یاد ندارم اسفندماه اومده باشه و تو دعوای الکی راه نندازی و تا خود ۱۳ بدر روزها رو زهر مارم نکرده باشیبه یاد ندارم لحظه سال تحویلی بوده باسه و اشک تو چشمای من نبوده باشه...که دست تو دست هم نشسته باشیم و خندون باشیم،که جیگر من خون نباشهمن چرا هنوز دارم با تو زندگی میکنم؟!چطوری به خودت اجازه میدی با دل و روح و تن من اینجوری کنی نامرد؟ + نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۷ ساعت 12:24 توسط مهدیه ...
ادامه مطلب
وقتی کتاب بیشعوری رو خوندم واقعا فکر نمیکردم اینجوری تک تک کلماتش رو درک کنماز من میشنوید هر موقع هرکجا از این دنیا ایستاده بودی و یک آدم بیشعور تو زندگیت دیدی شیفت و دیلیت رو بگیر و تمامالان توانایی ندارم که یکی از اینا رو همینکار رو بکنم.شاید اگر خدا توانش رو داد انجامش دادم.چون خیلی دیر شده که بخوام تنهایی انجامش بدم.الان دیگه اگر واقعا خدایی وجود داره باید خودش شخصا بیاد کمکم کنهای کاش زندگی کنترل ضد داشت + نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۲۳ ساعت 21:18 توسط مهدیه | ...
ادامه مطلب
چندروزی بود که دیگه دل درد امونم رو بریده بودامروز دیگه رفتم دکتر که گفت عصبیه و سندرومهیه سری پرهیز غذایی و دارو و آزمایشگفت برو اون مشکلی ک داری رو حل کن زودتر خوب میشیولی حل نمیشه میدونم...یه اتفاق دیگه هم افتادهشاید روزای آینده بیام بنویسم + نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۱ ساعت 22:36 توسط مهدیه | بخوانید...
ادامه مطلب
خیلی حس و حال بدی رو دارم تجربه میکنم.بقول اون مگس عزیز اصلا یه حال کثافتی امدوست دارم فقط بخوابم،هیچکس رو هم نبینم هیچکس رواز بیشتر آدما متنفرمدلیلش رو میدونم چیه ولی ننویسم بهترهولی یه چیزی رو اینجا اعتراف میکنم.فکر نمیکردم حرف بقیه که اینو مدام بهم میگفتن درست باشه اما درست دراومد،اینکه میگفتن: هروقت تو زندگی کم و کاست پیش اومد ذهنت ناخوداگاه میره سمت اون و میگی یعنی اگه اونم بود همینجور میشد؟ این شبا مدام خوابتو میبینم ،خواب تویی که نمیدونم اصلا فهمیدی بهت علاقه داشتم یا نه؟ یا فهمیدی و بر...
ادامه مطلب
نمیدونم چیه که همیشه از اول شهریور ماه تا اواسط مهر که میشه من عجیب دلتنگ خوابگاه و دانشگاه میشم...اصلا هوا بوی خوابگاه میده ،غذا میپزم مزه غذاهایی ک تو خوابگاه میپختم میده.شبها وقتی میخوابم خواب بچه های دانشگاه رو میبینم...مطمئنم اگه روزی برم دانشگاه اصلا لذتی برام نداره چون اون جمع و اون بچه ها نیستن دیگه.این منم که یک تکه بزرگ از وجودم رو تو دانشگاه کاشان و بین سالهای ۸۸ تا ۹۲ جا گذاشتم. + نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۰۶/۱۲ ساعت 12:58 توسط مهدیه | بخوانید...
ادامه مطلب
بعضی وقت ها به خودم میگم شاید اگه تورو نداشتم تاحالا تموم کرده بودم این زندگی نکبتوفقط فدای بودنت و خنده هات بشم + نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۵ ساعت 1:30 توسط مهدیه | بخوانید...
ادامه مطلب
سه سال و اندی از ازدواجم میگذره و تازه حالا دارم بعضی چیزا رو متوجه میشمصبورتر شدمxa0رگ خواب اومده دستمتا حدودی فهمیدم با خانواده همسر چطور برخورد کنمتازگیا خیلی احساس خوشبختی میکنمxa0xa0...
ادامه مطلب
امسال سومین سال تحویلی بود که من و آقای همسر زندگی مشترکمون رو شروع کردیم.امسال برای سال تحویل استرس بدی داشتم...دوسال قبل آخه لحظه ی سال تحویل با هم دعوامون میشد...سال اول بخاطر اینکه به آقای همسر گف...
ادامه مطلب
دو سه روزه نمیدونم چمه.حوصله خودمم ندارمxa0اصلا بد حالیهxa0مهرداد همش میگه چته ولی خودمم نمیدونم.چند روزه بهش کم محلی میکنم بدون اینکه دلیلش رو بدونم...خدایا یه حال خوب قلمبه عطا کن...
ادامه مطلب
زندگی متاهلی خیلی سخته. بعد از دو سال و نیم هنوز نتونستم خیلی از زوایای پنهان زندگی رو بفهمم. اوائل با اینکه خیلی همدیگه رو میخواستیم اما خیلی هم جر و بحث داشتیم...تقریبا هر روز خب بلاخره دو نوع تربیت...
ادامه مطلب
گفته بودم به سراغ من اگر میایی نرم و آهسته بیا...دیدی چه شد؟ترک برداشت...آری!!!چینی نازک تنهاییم ترک برداشت!حال من چینی بند زن از کجا بیاورم...در روزگاری که اگر چیزی لب پر شد دور ریختنی میشود...(خودم )*************************نهکاری به کار عشق ندارممن هیچ چیز و هیچ کس را دیگردر این زمانه دوست ندارمانگار...این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روزخوشحال و بی ملال ببیند...زیرا...هرچیزی و هر کسی را دوستتر بداریحتی اگر یک نخ سیگار...یا زهر مار هم باشد...از تو دریغ می کندپس من با همه ی وجو...
ادامه مطلب
آیا واقعا چنین چیزی وجود دارد؟ اصلا آیا چیزی به اسم آرامش وجود دارد آرامش اصلا وجود خارجی ندارد در خواب هم حتی آرامش نداری،گاهی از دست رویاها و گاهی بخاطر کابوس ها لحظه ی مرگ هم آرامش نداری حتی پس از آن دقیقتر که بنگری از لحظه ای که هنوز در شکم مادر نیستی هم آرامش نداری پس چه بیهوده نیگویند اولین شب آرامش... + نوشته شده در xa0شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ساعتxa013:25xa0 توسطxa0مهدیهxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
هستیم اما چونان نبودن چه فایده باشی و نباشی باشی و عروسکی باشی در دست اطرافیان باشی و دهانت مهر و موم شده باشد باشی و برده باشی برده ای که خود نفهمت هم ندانی نظراتشان دیکته شود بر مغز پوچت که جای مغز در آن گچ باشد که با خود بیش از هزار بار گفته باشی دیگر نه!xa0 از فردا نه! دیگر نه اما باز هم مثل قبل با کلامشان خر و نفهم و گیج میشوی و آینده زیبایت را به کوهی متعفن تبدیل می کنی خنده از چهره ات می رود چهره ای که روزی زیبا بود و دیگر با این اوضاع حتی دوست نداری در آیینه به آن نظر کنی نفهم،بفهم! در ا...
ادامه مطلب
امروز داشتم فکر میکردم بیام یه چیزی بنویسم اینجا حتی یه مطلب جالب هم به ذهنم رسید ولی الان هرچی فک میکنم یادم نمیاد چی بود! بجاش اینو میگم: آبجی خانوم میخاس برا گل پسر کلاه ببافه به من گفت مدل پیداکن من یه مدل بهش دادم خوشگل بود مث روباه بود بافت...بافت...بافت و باز هم بافت... وقتی کامل شد قشنگ شد اما وقتی گذاشت سر امیرعلی خیلی افتضاح بود!!!! خلاصه شکافت به من گفت خودت میشینی یه کلاه میبافی من یه کلاه بافتم خوشگل ولی براش کوچیک بود و باز هم شکافتیم بعد رفت براش کلاه خرید و کاموا رو بخشید به من م...
ادامه مطلب
خدا بیامرزه جناب مخترع برق رو روحش شاد و یادش گرامی خیلی کار ما رو راحت کرد اینقد راحت کرد که امروز داشت منو هم راحت میکرد.رحم خدا بود که به رحمت خدا نرفتم همین...
ادامه مطلب
سال نو مبارک...
ادامه مطلب
کاش میشد بعضی وقتا به بعضی آدما گفت به تو چه یا میشد گفت عزیزم لطفا خفه...
ادامه مطلب